خرید بک لینک
14.

اینجا برام اصلا حس خوبی نداره .البته قضیه ی مهمی نیست ولی خوب کاش داشت!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 2:35 توسط رضوان |

برچسب: نویسنده: پندار نجفی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 5:18

یه چیزی خیلی خیلی برام وحشتناکه! به خودم میگم بشین فکر کن چه کاراییه که واقعا حس رضایت میده بهت ؟ به خودِ خودت . انگار که دیگه غیر تو هیچ کسی توی دنیا نیست. بعد وسط فکرام توقعات بقیه ، خانواده ، جامعه ، نیاز به مقبول بودن ، همه اینا تغییر شکل میدن و میخوان به صورت ناخودآگاه خودشونو جای رضایت شخصیم ج

برچسب: نویسنده: پندار نجفی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 5:18

اینکه کسیو دوست دارید و کیف میکنید از دم به دیقه محبت کردن بهش هیچ دلیلی بر این نمیشه که طرفتون هم این محبت دیدن هارو دوست داشته باشه و چه بسا چون حسی بهتون نداره براش عذاب آور و مایه ی مزاحمت هم باشه! بنابراین اگه جزو این دسته از آدمایید و فکر میکنید چون آدم مهربون داستان شمایید پس محق هم هستید ,

برچسب: نویسنده: پندار نجفی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 5:18

17. دیشب خوابشو دیده بودم اولین تصویری که ازش توی ذهنم مونده یه جفت چشم درشتِ معصومه که از ارتفاع پنجاه، شصت سانتی متری زمین،همراه یه لبخند شیرین بچگونه و سری که با افق زاویه ساخته تا این معصومیت رو بیشتر کنه دارن نگام میکنن. جلوتر که میام با یه لباس عروس ریزه میزه اومده پیشم تا موهاشو براش درست کنم

برچسب: نویسنده: پندار نجفی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 5:18

شانس فقط به ذهن آماده کمک میکند.

برچسب: نویسنده: پندار نجفی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 5:18

یه مطلبی دو سه سال پیش خونده بودم و خیلی برام جالب بود. امروز باز به چشمم خورد گفتم اینجا بنویسمش.اینکه بدنمون یه ساعت بیولوژیک داره و ریتمای شبانه روزی رو تنظیم میکنه رو احتمالا خیلیا به گوششون خورده. حالا یه عده ای میگن برای بعضی دیگه از کارکردای پیچیده ترمون هم یه سری دوره های منظم وجود داره.مثلا

برچسب: نویسنده: پندار نجفی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 5:18

20. شب زنده دار

یه روز اگه تصمیم بگیرم شب ها زود بخوابم قطعا نه به دلیل سرحال بودن در صبحه ,نه برای سلامت پوست و طول عمر و باقی قضایا. فقط و فقط برای فرار از تحمل سکوت دیوانه کننده ی شب هاست!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 3:35 توسط رضوان |

برچسب: نویسنده: پندار نجفی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 5:18

یه بنده خدایی بود بهش گفتن اگه کنار یه بمب بزرگ باشی , مثلا اتم , که تا پنج دقیقه دیگه منفجر میشه چکار میکنی تو اون پنج دقیقه؟ گفت میدوام.گفتن هرچی بدویی از شعاع انفجار دور نمیشی, گفت بازم میدوام!

حالا شده داستان من!

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 4:44 توسط رضوان |

برچسب: نویسنده: پندار نجفی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 5:18

22. برای آینده

انقدر آشفته م که مشابهش رو توی زندگیم یادم نمیاد . یعنی به معنای واقعی کلمه دارم همش تلاش میکنم که خودم رو سر پا نگه دارم ، چه روانی که آش و لاشم و چه جسمی که دست کمی از قبلی ندارم. اینارم محض ناله کردن نمینویسم که حالا وقتِ ناله نیست. مینویسم که بعدها یادم بیاد همچین روزایی هم بود و گذشت و کمرنگ و بی اهمیت شد.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 2:30 توسط رضوان

برچسب: نویسنده: پندار نجفی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 5:18

صفحه بندی